بعد از پیروزى انقلاب، مردم رفتند سروقت عناصر فاسد و جبار رژیم شاه. در لرستان رییس فاسد و جنایتكار شهربانى استان، سرهنگ فضائل احمدى، دستگیر شد و در حالى كه از آن همه سطوت و جبروت پوشالى كمترین نشانى در احوالاتش به چشم نمى‏خورد، به حكم دادگاه انقلاب محاكمه و تیرباران شد. احمدى معدوم، كسى بود كه بدترین شكنجه‏ها و توهین‏ها را در حق «احمد متوسلیان» روا داشت. یادم هست بعد از اعدام سرهنگ احمدى و موقعى كه مى‏خواستند عوامل سفّاكِ دایره اطلاعات شهربانى خرم‏آباد و بازجوهاى اداره سوم ساواك لرستان را محاكمه كنند، بنابر قولى كه به احمد داده بودم، تلفن زدم تهران و به او گفتم: روز تقاص پس دادن جلادهاى طاغوت فرا رسیده، كى مى‏آیى لرستان تا در دادگاه علیه‏شان شهادت بدهى؟!
شاید حدود یك دقیقه سكوت كرد و جوابم را نداد. دوباره سؤالم را تكرار كردم. صداى او را از پشت خط شنیدم كه با لحنى اندیشناك جواب داد: من به خرم‏آباد نمى‏آیم. شوكه شدم. پرسیدم: آخر براى چه؟ گفت: هركسى خودش باید درباره اعمال خودش جوابگو باشد. اگر تو دوست دارى، برو و در دادگاه علیه آن ناجوانمردها شهادت بده، ولى من از حق خودم گذشتم. واگذارشان مى‏كنم به خدا. بدترین كیفر براى آنها همین ذلت و نكبتى است كه حالا دارند توى آن دست و پا مى‏زنند. اصلاً باورم نمى‏شد. هر چقدر به احمد اصرار كردم، حرف او دو تا نشد.
فقط گفت: من از آنها گذشتم برادر

كتاب آذرخش مهاجر

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ساعت 23:36  توسط بی نشان  |