
بيا! تا زمستي حكايت كنيم
ز مستان بي دل،روايت كنيم
بيا!باز هم ياد لشگر كنيم
بيا!ياد مردي دلاور كنيم
بگوييم ما «حاج احمد» كه بود
امير سپاه محمد(ص) كه بود
بگوييم از آن يل نامدار
از آن جبهه مرد شهادت تبار
همان خوشه چين«توسل»،دعا
فروتن،سرافراز،بي مدعا
تعالي نشين توسل نشان
زميني،ولي لايق آسمان
همان روح دريا دل بي قرار
همان رو به دروازه انتظار
همان روح سرخ بسيجي نشان
غريب زمين،شهره آسمان
مريد رسول خدا(ص) بود و عشق
«بلي» گوي درد و بلا بود و عشق
عصايي به دستش ز ايمان و عشق
روان رو به ميقات جانان و عشق
كسي مثل او،راست قامت نبود
خطر پوي و پر استقامت نبود
نجابت،نماي دل عاشقش
محبت،صفاي دل عاشقش
سحرصورت و آسماني سرشت
امين خدا،شهروند بهشت
معطر ز لبخند عرفان،دلش
چو آيينه ميشد،چراغان دلش
دلش جرعه نوش از سبوي «ولي»
و ذكر شب و روز او،ياعلي(ع)
ولايت تبار و عدالت شعار
مريدعلي(ع)،وارث ذوالفقار
دلش تنگ در غربت ستان خاك
براي شهادت،دلش سينه چاك
كه تا يك شب سرخ با قافله
سفر كرد تا متن يك زلزله
شد عازم به «بيروت» با شبچراغ
غريبانه با كوله باري ز داغ
كه با زخمها همنوايي كند
و آن شام را كربلايي كند
سلامي به داغ «فلسطين» دهد
به زخم تن عشق،مرهم نهد
كه ناگاه شب،راه را سد نمود
و يك تكه،از صبح غيرت ربود
و شد«حاج احمد» به غربت اسير
چنين گشت آري به زنجير،شير
قسم برخدا،احمد ازاده است
به بند غم عشق،افتاده است
سفر كرد يك شب به ابهام دشت
سفر كرد و اسطوره شد،برنگشت
اسير خدا گشت و آزاد عشق
خراب خدا گشت و آباد عشق
شبي رفت و ما را به خود وانهاد
براي دل ما،معما نهاد!
درِ خلوت انس او بسته شد
دل «حاج احمد»ز ما خسته شد
شبي ناگهان،بسته شد پنجره
و مانديم با زخم در حنجره!