سردار بی نشان
1- راستش، روزهاى اول، ما زیاد مقررات و مسائلى مثل بیدار باش و رفتن به صبحگاه را جدى نمىگرفتیم... من كه علاوه بر مسؤولیتم در واحد تداركات تیپ، مقسم صبحانه هم بودم، هر روز بعد از نماز صبح مىآمدم دیگها و كترىها را روى آتش مىگذاشتم تا آب جوش بیاید، بعد هم مىرفتم تخت مىخوابیدم؛ بىخیال صبحگاه!... آن روز صبح هم تازه چشمم گرم خواب شده بود كه دیدم رضا دستواره آمد بالاى سرم و گفت: مجتبى، پاشو، حاج احمد دارد مىآید!
آقا ما گوش نكردیم... یك دفعه شنیدیم حاجى در اتاق بغلى داد مىزند: برپا!
سریع از زیر پتو بیرون زدم، هول هولكى رفتم سروقت كترىها و یك كترى خالى دستم گرفتم .حاج احمد با تعجب نگاهى به ما و آن كترى خالى كرد، بعد سریع برگشت و رفت بیرون، سروقت اتاق بغلى. نگو آن جا هم شهید على گچكار تهرانى مسؤول یگان پدافند تیپ، عین ما داشته خواب هفت پادشاه را مىدیده كه صداى حاجى را مىشنود. این بنده خدا هم مىآید مثل ما صحنهسازى كند. سریع مىرود یك سوزن نخ برمىدارد با دو تا انگشتانه خیاطى، یكى توى انگشت سبابه دست راست و یكى هم توى سبابه دست چپش مىكند! تا حاجى مىآید سریع شروع مىكند به دوخت و دوز شلوارش.
حاج احمد مىرود جلو و مىپرسد: برادر تهرانى، دارى چه كار مىكنى؟ مىگوید: دارم مىدوزم! حاجى مىپرسد: چى را مىدوزى؟ مىگوید: شلوارم را. حاج احمد نگاه مىكند، مىبیند این بنده خدا هول شده، دارد، دمپاى شلوارش را طورى مىدوزد كه اصلاً وقتى پوشید، پایش از دمپاى شلوار بیرون نیاید!
حالا من و آن بنده خدا از هیبت حاجى داشتیم عین بید مىلرزیدیم؛ كه ببین حالا چه بلایى مىخواهد سر ما بیاورد. دیدیم صورت حاج احمد سرخ شده، دارد لبهایش را مىگزد. مثل تیر از اتاق بیرون زد! صداى خندهاش را توى راهرو مىشنیدیم.
.............................................................
2- صبح زود، توى آن سرماى استخوانسوز هوا، همه نیروها را در زمین صبحگاه دوكوهه به خط كرد و گفت: من این جور مراسم صبحگاه را قبول ندارم! باید یك فكر اساسى بكنیم تا صبحگاه تیپ ما، صبحگاه درست و حسابى بشود!
بعد هم همه نیروهاى مستقر در زمین صبحگاه، از جمله حاج همت و حاجمحمود شهبازى را شروع كرد به دوانیدن. بچهها یك نیم ساعتى، سه - چهار دور، گردِ زمین درندشت صبحگاه دوكوهه دویدند. یادش بخیر، حسین قجهاى، با آن جثه ظریف و كوچكش، همانطور كه خیس عرق پابهپاى ما مىدوید، به بچههایى كه زیر لبى غُر مىزدند، مىگفت: بچهها، مطیع باشید. به فرمان احمد گوش كنید. آنها هم كه دیدند حسین خودش با چه مشقّتى دارد همراه آنها مىدود، دست از غُرغُر كردن برداشتند. همگى خسته و كوفته رسیدیم به یك تكه آب گرفتگى و زمین گل آلود، كنار محوطه زمین صبحگاه. حاج احمد فرمان توقف داد و براى این كه حجت را با همه تمام كرده باشد، بلافاصله دست انداخت زیربغل حسین قجهاى و او را روى زمین گلآلود خواباند. حسین هم مطیع توى گل و لاى دراز كشید و شروع كرد به سینهخیز رفتن. بعد نوبت رسید به رضا دستواره. او كه نمىخواست توى گل سینهخیز برود، گفت: حاجى، بگذار من توى زمین صبحگاه سینه خیز بروم.
حاج احمد جَلدى رضا را گرفت و به زمین زد و دستواره هم ناچار شد توى گلها سینهخیز برود. حاج محمود شهبازى دیگر منتظر نماند، خودش با لبخند روى گِل و لاى دراز كشید و شروع به خیز رفتن. بعد، دیگر نوبت رسید به حاج همت. همه گفتیم خُب، این جا دیگر وضع فرق مىكند! این دیگر حاج همت است و لابد حاج احمد حرمت رفیقش را نگه مىدارد... دیدیم سریع همت را بلند كرد و به زمین خواباند، پایش را روى شكم او گذاشت و خیلى قاطع گفت: یااللَّه! برو! خلاصه همت را هم توى گلها فرو كرد و او هم سینهخیز رفت. دیگر همه حساب كار دستمان آمده بود. یك مرتبه دیدیم خود حاج احمد، سریع خیز رفت توى گل و لاى و شروع كرد به سینهخیز رفتن. همان جا بود كه فهمیدیم حاج احمد، هم مىخواهد نفس خودش را خوار كند، هم با عمل خودش به ما بگوید كه وقتى پاى نظم و انضباط در كار است، مسأله براى احدى تبعیض بردار نیست و حاج احمد و همت و شهبازى و دستواره و... غیره ندارد! همه باید مراعات كنند...
كتاب آذرخش مهاجر- حسين بهزاد






/New%20Folder%20(3)/motavaseliyan.jpg)











به گزارش پرس.تی.وی ـ بیروت، جعجع گفت: «سید حسن نصرالله دبیرکل حزبالله تمام فجایع و سختیهای جنگ داخلی لبنان را به موضوع چهار دیپلمات ایرانی منحصر کرد، زیرا وی وکیل و نماینده شرعی آیتالله خامنهای در لبنان است و باقی امور برایش اهمیتی ندارد».
/IMAGE633681187006777500.jpg)